دیروز درماراتنی که خودم ترتیب داده بودم اول شدم و تونستم اولین ماراتن زندگیم رو به پایان برسونم. 43 کیلومتر در کمتر از 5 ساعت. فوق العاده بود. سخت. تاریک. اما اصلا برای من ترسناک نبود. خیلی امن و آسوده از 4 و نیم شروع کردم و 9 و نیم شب به پایان رسوندم. الآن هم مشغول دردهای بعد از ماراتن هستم. قرار بود برنامه این جلسه دویدن باشه. من با خودم فکر کردم که 10 دور می زنم و میشه 21 کیلومتر و نصف ماراتن. اما صبحش با خودم گفتم چرا ماراتن نه؟ تا بعدازظهر آماده سازی های اولیه رو انجام دادم و با نیت ماراتن شروع کردم و به پایان رسوندم. زیبا بود. سخت بود.
نکات دیگری هم در این رویداد وجود داشت. مثلا اینکه من این برنامه را به شکل یک ایونت طراحی و اطلاع رسانی کردم و در نهایت نتیجه رویداد را هم اطلاع دادم. در نهایت هم به افتخار این پیروزی پیشنهاد دریافت جایزه ای در حد تهیه ی تجهیزات مناسب دوی ماراتن جنگلی را ارئه دادم! منظورم این است که این ماجرا برای من تبدیل به یک سیستم شد که توانایی خود را به عنوان موتور محرک آن قرار دادم و اطرافش را با اجزای موردنظر تکمیل نمودم. به این ترتیب میتوان روزگار خود را به شکل رویدادهای برگزیده تدوین نمود.
